سلام! (بعداً نگید سلام تعجب نداره، علامت تعجب نشونه احساساته!)
این پست رو اگه بچه های خودمون هم نخوندن مشکل خاصی پیش نمیاد! چون به هر حال باید به فکر آینده شون باشن و از همین الان برنامه ریزی رو برای سال آینده شروع کنن، ولی چشم داراش حتماً بیان و بخونن و عبرت بگیرند... فاعتبروا یا اولی الابصار..........قبل از این که شروع کنم؛ عذرخواهی کنم واسه تأخیر چند هفته ای و یکی دو ماهه در آپ... نه... بهروز کردن وبلاگ!(احساسات!)
اما بعد ... قال سید حسین فی تماسه فی لیله دیشب که سریع برو وبلاگ رو آآآ... نه ... بهروز کن و همین طور آسیدمرتضی هم کذا! و إنی قد اقدمت(یعنی اقدام کردم، نه این که پیشرفت کردم!) و وبلاگ با موضوع شریف
نتایج
بهروز شد!
اولندش که دوستان مرحمت فرموده و ...دند!(این هم احساساته!)
یعنی تا الان که من نتایج بچه ها رو شنیدم، فقط دو سه تایی نتیجه قابل قبول بینشون بوده و بقیه همون فعل خط قبل رو در دست اقدام داشتند!
دومند و سومند و بقیه هم نداریم، همین جوری اون بالا حسش اومد بنویسم اولند، نوشتم!
اما اول از بالا شروع کنم ... تا الان به ترین نتیجه ای که به دست اومده مختص معشوق آقای بماند بود که در نوع خودش توقع داشتیم اقلکندش(!) صدتایی کمتر بشه، ولی خب نشد دیگه!مجتبا آشورلو: 149
نفر بعدی هم، بزرگ و تست زن قَدَر خطه کلاس که همین حدود رتبه ازش انتظار می رفت اما یه کوچولو به تر که این یه کوچولو یع نی حدود 100، 150 تا!(این یکی تعجبه!)، ولی به نظرم همین رتبه هم قابل قبوله:
محمد خوش رو: 300 و اندی(یا شاید هم 300 و سیاوش یا ...)
نفر بعدی کسی بود که بدجوری زیر آبی می رفت و تو فیلم هایی که ازش داریم گفته "ترجیح می دم رتبه ام رو به هیچ وجه پیش بینی نکنم که اگه یه وقت تو کن کور خراب کردم، افسرده گی نگیرم" ولی نتیجه ای که به دست آورد هم با توجه به بقیه بچه ها و هم بدون توجه به بقیه بچه ها کاملا قابل قبول بود و حتا خیلی هم خوب...
محمدهادی انصاری: 360
و اما پدیده کن کور امسال با توجه به ترازهایی که تو نیم سال اول می آورد، ترازهاش تو نیم سال اول اطراف 6000 می چرخید، اما باید به این هم توجه کرد که آخرین ترازش تو آخرین آزمون جامع شد 7700 ....
سید ضیاء الدین موسوی: 300 و اندی!
و اما امیر مقامران که توقع خیلی خیلی بیش تری ازش می رفت و قبل از کن کور فکر می کردیم رتبه اش حول و حواشی رتبه آشورلو می شه؛ اما نشد دیگه...
روح الله فخار طوسی: 500 و خورده هایی!
و اما کسی که با اعتماد به نفس بالا می گفت زیر 500 میشه، نشد. و با توجه به رتبه های بقیه رفقای صمیمیش مثل مجتبا، روح الله و مهدی احمدی نمیشه گفت خراب کرده ولی خوب هم نکرده....
محسن محمودوند: 721
و اما خدای معدل که همه متفق القول هستند که تو معدل آوردن کم نمیاره و میشه گفت رتبه خوبی هم به دست آورده و توقع خیلی بالاتری لااقل من یکی که ازش نداشتم، مبصر بی لیاقت کلاس پیش2 ...:
سیدحمید یثربی: 800 و همون خوانندهه!
و اما مکان بزرگ، یع نی فراهم کننده مکان بزرگ، صاحب خاوه! که فکر میکردیم حداقل رتبه اش 8 تایی به تر بشه، و نتیجه قابل قبول تری بگیره، ولی رتبه اش اون قدرا هم بد به نظر نمی رسه:
مهدی احمدی: 1007
یه نفر هم هست این وسط ها که لو نمی ده چند شده، که این می تونه 2تا علت داشته باشه، یکی این که رتبه اش خیلی خراب شده، که این فرض تقریبا رد شده است و دیگری این که چون قبلا چندین بار قول داده که اگر رتبه ای در این حول و حواشی بیاره دو سه روزی شام و ناهار در خدمت دوستان خواهد بود؛ نمی خواد رتبه اش لو بره! ولی راویان شیرین دهن و طوطیان شکر شکن رتبه¬اش رو در این حول و حواشی گفتند:
محمدمحسن مینایی: دور و بر 1000
و اما پدیده کن کور امسال از این ور، کسی که فکر می کردیم اول مهر حتماً باید ازش بپرسیم: "از برق امیر کفگیر چه خبر؟" اما مثل این که سر کن کور بدجوری بدشانسی آورده و یکی از کسانی بود که نه اول سال، نه در طول سال، نه آخر سال و نه حتا بعد از کن کور، کسی این رتبه رو واسش تصور نمی کرد:
شاهین قلی: 1200
.
.
.
.
این پست به زودی زود ادامه می یابد!
قبل تر از هرچیز بگویم که حکمت این پست چه بود و چگونه این پست، پست شد؟
آمده ام بنویسم! اما نه برای خالی نبودن عریضه که به مناسبت این فرجه ی زمانی پیش از شروع امتحانات پیش2! و مهم تر از آن، آمده ام بنویسم چون پستم می آمد.و به قول محسن پست آمدنی است و خودش به وقتش( گاهی هم بی وقت) می آید. اما امان از وقتی که بیاید! وقتی که آمد باید دستت را بگ(!)ذاری روی صفحه کلید و بنویسی.
چند روزی بود که به فکر موضوعی توپ برای به روز(/بهروز/بروز) کردن وبلاگ بودم که چندین و چندان ایده ی در خور توجه و در نخور توجه به ذهن کاهلم خطور کرد. خوب هایشان را که سپردم به محسن و محولشان کردیم به بعد از کنکور. و مزخرف هایشان هم که به کار شما نمی آیند. ولی از قدیم گفته اند «یار در کوزه و ما گرد لبان می گردیم!» بر همین اساس بود که فکرم را محدود تر کردم و آمدم به سمت کوزه تا در آن یار را بیابم که رسیدم به فرزاد و شاهین و حسن بلال و محسنینِ. اما دیدم این ها هر کدام یک پست که هیچ، سه تا پست هم می شوند و اصلا خودشان پست(به ضم پاء شاید هم به فتح پاء) هستند. ولی خب بی خیالش شدم چرا که موضوعات خوب را می گذاریم برای بعد از کنکور و فعلا موضوعات سطحی تر را در می یابیم. در ثانی که آخر سال است و نمی خواستم خاطر کسی مکدر شود و محصولش دل خوری باشد(محصول دل خورده نشود)
پس یک بار دیگر با خودم تکرار کردم که «آب در خانه و ما تشنه جهان می گردیم» و محدوده ی فکری ام را محدود تر کردم و کردم و کردم تا رسیدم به همین وبلاگ زرتی.(رجوع شود به آخر پست اخیر آقا محسن که همین جوری زرتی دوست دارم!) و به این نتیجه که چه شق القمری می کنیم من و محسن! شاهکار ما این است که این جا می نویسیم! چرا که از همان زمان ضرب المثل قبلی گفته اند که « کار هر خر نیست خر من کوفتن گاو خر می خواهد و مرد کهن!» که البته من مرد کهنم و حکما محسن گاو خرش! و لابد وبلاگ هم خرمنش!
اصلا بی خیال این سری موارد شویم! معرفی چندین نفر از دوستان مانده است. بعضی هاشان که اینقدر سوژه اند که آدم جرئت نمی کند طرفشان برود. بعضی های دیگر هم که ... . خودت را هم اگر قلم کنی باز هم نمی توانی بنویسی. پس به ناچار معرفی این چندین نفر موکول می شود به بعد!
حالا بیایید سری به کامنت های شبه پست(یا پست های شبه کامنت) دوستان بزنیم. به سمت کامنت دونی وبلاگ که بروی دوسه نفر بد جوری چشمگ می زنند! از جمله ی این دوسه نفر حسن عزیزم و شاهین عزیز ترم هستند! که البته حسن نقش بسیار بیشتری دارد.(حسن جان! من در دیزی را باز گذاشتم. حیای شمای گربه کجا رفته؟!) اما راجع به این بحث های نیمه داغتان عرض کنم خدمتتان که بس است دیگر! اصلا من خر. شما دیگر بی خیال یاسین خواندن شوید! یاسین هایتان را بگذارید در مناجات های شبانه ی تان! بلکه کمکی کرد و دانشگاهی تر شدید!
از شاهین و حسن که بگذریم می رسیم به حسین! که گاهگداری می آید و متلکی، سخن نغزی، اعلام حضوری ... به هر حال می بینم ش. و اگر سر ذوق باشد باید لذت ببریم با کامنت هایش!
فرزاد هم که دو هفته یک بار می آید و یک فحش دست جمعی می دهد و خلاص.
امیر و محسن.م هم که مثل شهاب سنگ هر هزار سال نوری یک بار در آسمان کامنت دونی ما پیدایشان می شود!
و می ماند بی هویت های بی نام... که هر از چند وقت می آیند و عاشق یک از خدا بی خبری می شوند و گرد و خاکی به پا می کنند و آخر سر، با سر خونی و بدن زخمی تشریف شریفشان را می برند.
از درباره و عنوان تکراری وبلاگ هم که چیزی نگویم به تر است! اما پروفایل مدیر وبلاگ را حتما بخوانید! بیش تر کار محسن است. من یکی دو بار بیشتر نخواندم اش. اما هر بار لذت بردم! به نظرم کمی جای کار دارد.
عرض دیگری نیست! فقط یک خواهش از شمای خواننده:
چند تا فحش آب نکشیده ی مشتی آماده کن! همه رو پشت سر هم بگو. به من که این پست رو نوشتم! و به خودت که وقت کنکوری ات رو گذاشتی و خوندیش!
پ.ن: امتحاناتتون از 5شنبه شروع می شه! اونم با گسسته! بزن به افتخارش کف مرتّبو(چه ایهامی!)
پ.ن: فکر کن ببین عنوان پست رو چند طور می شه خوند؟! به کامل ترین پاسخ هدیه ای به رسم یاد بود بود بود بود(اکو داره!) از طرف پایین اهدا خواهد شد.
براي 1ولين بار عرض مي كنم: «فقط بچه هاي خودمون اين پست رو بخونن!»
براي 2ومين بار عرض مي كنم: «فقط بچه هاي خودمون اين پست رو بخونن!»براي 3ومين بار عرض مي كنم: «فقط بچه هاي خودمون اين پست رو بخونن!»
ببين، اگه از بچه هاي خودمون نباشي و بعد بيايي بگي متنت خيلي مزخرف بود و چه قدر بي ادبي و ... اون وقت من مي دونم و تو! اينا بچه هاي خودمونن عادت دارن!
اولندش كه نفرماييد نه به اون 2 ماه پست ندادنت نه به اين 1 هفته اي 2تا پست دادنت! پسته ديگه يهويي مياد يهويي هم نمياد! ولي وقتي اومد بايد سري بريزيش بيرون وگرنه دلت درد مي گيره ناجور!(چون اين پست ها عموما از شكم در ميان!)
دومندش اين كه پست قبلي خيلي مزخرف بود! خب، اينو كه خودم هم مي دونم نيازي به گفتن نبود، همون اول تو عنوان پست هم گفته بودم، اگه اون چشاي كور شده ات رو باز مي كردي و تيترو قشنگ مي خوندي، اون وقت ديگه مجبور نبودي به خودت و من با هم فحش بدي!
و اما اين پست كه به حول و قوه الهي قراره موضوع مند بره جلو تا ببينيم خدا چي مي خواد:
و پريروز كه پاياني بود عادي، يا حتا خيلي عادي بر 12 سال پشت ميز نشستن و درس گوش دادن، يا شايد ندادن و حرف زدن! اما تو اين پست نظراتمون رو (البته نظرات شخصيم رو!) در مورد آقا محسن مي نويسم، همون كه گفته بود پستت خيلي مزخرفه،(دارم براش!)، اما در مورد آقا محسن عزيزم:
محمد محسن مينايي بيدگلي: كه در تاريخ 30/3/1370 با پا به اين پيرزن عشوه گر دهر گذاشت!(همون قدم گذاشت، يع ني وارد شد!)، و از آن موقع تا كنون نفس زده و بر همين پيرزن عشوه گر دهر مي زيد غافل از اين كه اين عروسي است كه در عقد بسي داماد است! وي از همان ابتدا به طرزي وحشت انگيز شروع به رشد و نمو كرد، البته آن اول ها كه خيلي بد رشد مي كرد به وضعي كه يك زماني در همان اوايل يك جورهايي طول و عرضش مساوي شده بود، اما كم كمك متعادل تر شد، هنوز خيلي بزرگ نشده بود كه خداوند اين توفيق و سعادت خجسته و بزرگ را نصيب او گردانيد و سرزمين فرصت ها و مله الملل ورا طلبيد و چند صباحي در آمريكا با پيرزن عشوه گر دهر مشغول بود! البته ما كه نرفته ايم، (يع ني بابايمان آن قدر پول ندارد كه ما را تا همين سلفچگان ببرد چه برسد به ينگه دنيا) اما از آن جايي كه فيلم هاي آ» ها را زياد مشاهدت فرموده ايم گويا پيرزن هاي عشوه گر دهر آن جاها خيلي در بند چارقد و پيچه و چادر نيستند و به هر حال آزادي كامل آن ها را كرده است راحت! و كلا آن جاها خيلي خوب است!
اما از بخت بد و طالع منحوس آقا محسن قصه ما هنوز به عن فوان جواني نرسيده بودند وگرنه خدا مي داند كه چه تعداد بچه در ديار غربت بي بابا مي شدند؛ وقتي آقا محسن بر مي گشت! البته مذمت نيست بر اين قوم كه هر كه ديگر غير از وي بود در همان 10، 12 ساله گي جمع كثيري را يتيم كرده بود! و آقا محسن كلي از خود صبر و شكيبايي بروز داده است!
هنوز نرسيده بود كه خوب با اوضاع آن ديار اخت شود و به عيش(يع ني همون زندگي!) بپردازد كه دكتر مينايي، دكتر شد و ورا به همين ديار كوفتي خودمان برگرداند!(رگ عرق مليت نزنه بيرون! من زورم از نظر پيرزن و اينها بود وگرنه كه همين ديار خودمان خيلي هم خوب است!)
هنوز گرد سفر از تن نزدوده مجبور شد برود مدرسه!(اَه...اَه...اَه، آخه مدرسه هم شد جا!) چند سالي به درس و بحث و فحص مشغول گرديد تا سرانجام در سال 1384 اين توفيق عظيم رفيق راهش شد و اين بار با پا به دبيرستان نمونه دولتي شهيد فهميده گذاشت! البته در روايات آمده است كه مرحله اول آزمون ورودي دبيرستان تيزهوشان را با موفقيت پشت سر گذاشت، اما از آن جا كه «كه كرد!؟ آن كه تماماً كرد، كار را!» اين طالع منحوس از وي دور همي گرديد و آمد به همين مدرسه خودمان! سال اول به طرز فاجعه انگيزي چاق تشريف داشتند، اما هر چه كرد، سال دوم عجيبا غريبا آمد روي فرم و شد يك تكه ي گوشت!(سوم هم خوب بود اما امسال دارد كم كمك برمي گردد!)
همان سال اول با گروهي از علقا (يا شايد عقلا!) گروه مند شدند آن هم از نوع رباتيكش، كه امروزه روز جمع كثيري دارند حسرت مي خورند كه چرا باهاشان هم راه نشدند تا اندكي از آن فيض عظمايي كه امروزه دوستان علي الخصوص آقا حسين مشغول مستفيض شدن از آن هستند را بهره ور شوند! (نگو جمله بنديت غلطه، دوست دارم، اين جوري مي نويسم!) ايراني هايش بماند،10 روز هم در چين مشغول بودند!
(راسيتش رو بخواهيد ديگه خسته شدم و مي خوام سريعاً يه جوري بهش بكشم و تمومش كنم! پس نتيجتاً يه سري ويژگي خوشگل جا مي مونه، هر چي جامونده خودتون تو كامنت ها بگين!)
اما در مورد رتبه وي بايد عرض كنم ما دائماً خدا خدا مي كنيم رتبه زير 1000 بياورد كه قول داده اگر بياورد يك شام و ناهار اساسي دوستان را مهمان كند!
و در آخراين كه چون شاهين جان فرموده بودند كه هر كسي را كه دوستش داريم برويم جلو و همين جور بعد از سلام و عليك زرتي بهش بگوييم: «دوستت دارم!»، (و البته نگفته بودند كه اگر در خيابان يهويي يكي را دوست داشتيم چي كار كنيم!) و خودشان از ذات اقدس اله آغازيده بودند، ما هم به توصيه ايشان عمل كرديم و از آن به بعد هر كه را دوستش داشتيم همين جوري يك هويي پريديم جلويش و زرتي گفتيم: «دوستت دارم!»(اگه هنوز بهت نگفتم، خب لابد دوستت ندارم ديگه! ناراحت شدي نه!؟ خب، باشه تو رو هم دوست دارم!) و حالا نوبت به آقا محسن عزيزمان رسيده كه بدجوري خاطرش را مي خواهيم، پس محسن جان همين جوري، زرتي: «دوستت دارم!»
به پايان آمد اين دفتر
پريد از بام ما كفتر
اما در مورد پست و غیبت کبرا و عید و درس و کن کور و اینا و ... بمااااااند!
قبل از این که پست رو شروع کنم، این رو بگم؛ باد کرده اینجام: «این کیه از مجتبای ما خوشش اومده!؟ البته کاش خوشش اومده بود، عاشقش شده! اه..اه..اه..اه... چه قدر لوس و بی مزه، حالا مثلا مجتبا رو دیدی و اونم گفت که من اصلا درس نمی خونم، همین جوری این ترازها رو میارم، یا بر عکس، گفت من روزی، دو روز درس می خونم! اون وقت، که چی!؟ می خوای چی کار کنی!؟... یه نکته دیگه هم این که شما ساعت 9 ناهار می خوری یا شام!؟ یا البته شاید هم می¬خوابی!... بعدشم یه چیز دیگه، اگه شماره یا ایمیل مجتبا رو گرفتی لابد ساعت 3 میخوای بهش زنگ بزنی یا باهاش بچتی!؟ و نکته آخر این که دیگه نیا این طرفا! واسه خودت میگم؛ این بچه های ما دست خودشون نیست هویجوری الکی الکی غریب کش اند! میگی نه، کامنت های هر کدوم از پست ها رو که بخونی می فهمی! تمت.»از دوستان عزیز(همون 10 نفر!) می پوزم. ولی خب گیر کرده بود دیگه، باید یه جوری خالی می شد!
الان هم که می خوام پست بدم، موضوع ندارم! این همه لفتش(همین جوری می نویسند!؟) دادم که یه موضوع خوشگل رو بنویسم ولی نمیاد دیگه، چی کارش کنم! امشب هم آقا امیر تولدشونه! دعوت فرموده بودند که به دلیل پپپاره ای (پ ش رو بدجوری مشدد بخونید!) از مشکلات و عدم توفیق و سعادت و بخت و اقبال شرمنده ایشان شدیم و قرار شد یه پست به همین مناسبت بدیم!حالا چی باید بنویسم؟ خب کاملا طبیعیه که خودم هم نمی دونم! ولی به همین مناسبت به آقا امیر تولدش رو تبریک میگم، و این که بره جواب مرتضا رو واسه 100مین کامنت که آقا حسین لطف فرمودند بخونه تا تولدش خیلی مبارک بشه!
تا این جای پست که خیلی مزخرف و بد و اه و چندش و فحش بد بود، تا ببینیم بقیه اش چی از آب(75 درصد مغز آبه! البته مال من یکی فکر کنم اون 25 درصد بقیه اش هم گچ باشه!) درمیاد!
آهان...فهمیدم...یکی دو روز بعد از عید یه پست نصفه نیمه نوشتم، ولی نذاشتم، حالا همونو میزارم، شما هم برید فحش هاش رو به مرتضا بدید و اون بی شعوری که این وبلاگ رو راه انداخت!
معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا...
صبر کن...صبر کن... اون تای تأنیث به من ربطی نداره مال مولاناست، ولی شما از اون جایی که شعار مااینه که «شع..بو..نا..این..جا..ن..می..یان!» می تونید اونو نخونید و لذتش روببرید! اما این که این شعر چه ربطی داره به این روزا و ما و درس و کن کور و اینا و ...، باید خدمت ان ورتون(این تیکه تقلید شده از مرتضاست! حتما جدا جدا بخونید!) عارض (شاکی نه!) بشم که این شعر بیت اولش اینه که : «عید آمد و عید آمد، عیدانه فراوان شد ...» و این روزها روزهای اول «عید» است و دوستان عزیز هم مثل یکی از اقوام بزرگ ایرانی(شاهین جان خوبی؟) دارند درس می خونند، یع نی همون «فراوان»، و «عیدانه» که دوستان عزیزی که این روزه تنها در خانه مشغول مطالعه و حیوان آزاری هستند، به جای 3 حرف اول این کلمه واژه شریف مرغ را نهاده اند و صبح و شام مشغول اکل مرغانه هستند، به وضعی که گویا عده ای بی جنبه در همین دو سه روز اول به قدقد کردن افتاده اند، بس که هی تخم(!) خوردند! (من زورم تخم مرغ بود! بی تربیت!) اما این که چرا این مصراع را تیتر زده ایم؛ (از اینجا به بعدش مال همین امشبه!) دیشب شدیدا «باد» می آمد، مجتبا هم که مثل این که به صورت شدیدی مورد تعشق واقع شده اند یع نی همان «معشوق»! «سامان» هم که هیچی به ذهنم نمی رسد، جز این که سامان زندگیمان بدجوری داغان است و عیدی که قرار بود(از اول تیر هی قرار می شد!) هر چی مانده را بخوانیم، مفت مفت رفت! تنهاییه دیگه! از اون جایی که ما خیلی با تخم(همون بالایی!(یا شاید هم پایینی!)) رابطه دوستانه ای نداریم همه اش داشتیم آش پزی می کردیم! جای شما خالی چیزهایی می شد رویایی! یا شاید هم همان ...می!
...دیم با این پست دادنمان!
درکت می کنم! الان داری فحش می دی به خودت، من و مرتضا! دمت گرم! حق داری! یه بار دیگه خط بالایی رو بخون آروم تر میشی!
به پایان آمداین دفتر
پرید از بام ما کفتر
پیش نهاد پیش از مطالعه(برای پیشی ها):هر کجای متن بد بود بلافاصله دو-سه تا فحش آب نکشیده بکشین به هیکل محسن!
قم، سال 387 ه.ق، مکتب خانه ی ما(آن زمان ما کودک بودیم!!):
به مکتب خانه در آمده بودیم و همه حاضر. و در کمال ادب و خشوع و خضوع و تواضع و فروتنی به محضر استاد رسیده قدری پاچه اش را خارانیدیم و هر یک به جای خود درآمدیم. من و محسن(س) و امیر حسین و شاهین و حسین و آن دیگری محسن(م). به رسم ادب ساکت شدیم و استاذ به صحبت پرداختند:« امروز کدامی تان پیش کش آورده اید؟» که امیر از جای بشد و به نزد معلم رفت. دو سیب بزرگ از جیب هایش در آورد و گاز بزرگی از یکی زد و دیگری را به معلم داد:«پیش کش!» و آمد و نشست! و دیگر هیچ! خشم در چهره ی معلم نمایان شد و ترکه اش را برداشت که ناغافل محمد حسن صادق پور با آن هییکل نتراشیده و نخراشیده اش و با لباس روستایی های شمال وارد کلاس شد. در یک بغل بغچه ای گرفته و در بغل دیگرش مرغی قدقد کنان دست و پا می زد!(مرغ دست نداره!)
معلم مرغ را از حسن گرفت و با ترکه به جانش افتاد که چرا دیر آمده است!
بچه ها نیز همه با هم ضرب گرفته بودند و به یک صدا می خواندند:«حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه(!) ناخون دراز واه واه واه ...»( به یاد منوچهر احترامی که صادق پور خیلی دوستش داره! وبالعکس!)
حسنِ سیاه بخت، خودش سیاه بود معلم نیز کبود و سیاه ترش کرد!!
در همین بحبوحه و شور و هیجان بودیم که میرزا بنویس کلاس، فرزاد پورفخاران، به همراه یک کامیون(!) آجر(brick) وارد مکتب شد!(می دونم اون زمان کامیون نبوده! اما فرزاده دیگه پول داره!)
نیش معلم تا بناگوشش باز شد و از فرط خوشحالی با «فریاد» به پیشواز «فرزاد» رفت! وقتی فرزاد نیز آمد و نشست، حسن پرسید:« استادا! ظلم نباشد که در این دولت عدالت محور، عدالت را زیر پای بگذارید؟ فرزاد نیز چون من دیر به کلاس آمد!»
که معلم بار دیگر حسن را به باد کتک گرفت! و هنگامی که از تنبیه وی فارغ شد وی را گفت: تو را به جای او تنبیه کردم!
در انتهای کلاس شاهین دور از چشم معلم و با نهایت تمرکز به تست زدن مشغول بود!
دیگر همه برای شروع درس حاضر و آماده شده بودیم و معلم گفت دفترچه هایتان را باز کنید. همه دفترچه هایمان را گشودیم. لیک محسن م بی اعتنا به معلم در جعبه ای که جلوی رویش بود را باز کرد. نوری از آن به محیط ساطع شد!
بچه ها با تعجب و معلم با تغیّر پرسیدند این چیست؟ محسن با کمال آرامش پاسخ گفت:« در بلاد کفر نات بوکش خوانند...» و شروع کرد اندر مزایای این جعبه ی جادویی سخن به میان آوردن!
معلم شروع به درس دادن کرد که محسن س مرا گفت :«رضا امیر خانی در نثر بی وطن اش این وسیله(نوتبوک) را متعلق به خشی می داند!» و فرزاد برگشت و گفت :هیسسسسس گفتمش آخر به تو چه. قدری من باب رعایت ادب و نزاکت و احترام به معلم و استاذ و دبیر برایم خطبه ایراد کرد و بنده به اشتباه خویش معترف که ما عرفنا حق معرفته(این مال یه جای دیگه بود نه؟!)
استاد از بچه ها خواست تا کسی از روی درس قرائت کند که «خویش جوش» کلاس، امیر شروع به خواندن کرد:
« سلام به همه ی ماه های سال اعم از شعبون و رمضون!
راستش این پست قرار بود هیچی نباشه! فقط جهت تنوع بود! گفتیم دور هم خوش باشیم! وگرنه پستای اسلی( منظورم اصلی بود حال نداشتم پاکش کنم!) رو آقا محسن می دن و همه حض می کنن!پس مثل بچه ی آدم بشینین و ادامه ش رو بخونین و غر نزنین!
ثبت نام کنکور دانشگاه آزاد شروع شده و بدنیست یه نیم نگاهی بهش داشته باشیم:
سهمیه: محسن سلمان و امیر ابطحی حال نمی کنن از خواب ناز(ی) بیدار شن و مطمئن از آزمون سراسری،آزاد رو بی خیال می شن !
پول:فرزاد 4 تیر یه آزمون آرمایشی جامع توپ داده و سرحال و با تمام قوا میره سر جلسه برای مکانیک تهران-شمال!
عدم وجود شعور: مرتضا هم به تقلید از بچه های سهمیه ای می گیره می خوابه و حالش رو می بره! و با خودش میگه سراسری قبول نشدم میرم آخوند میشم!!
--------------------------------------------------------------
پ.ن: اگه متن بده و مشکل داره مقصر من نیستم! تقصیر امیره! با این خوندنش! اگه امیر خوب می خوند متن هم قشنگ میشد!
احوال آقایون!؟ حال شعبون ها رو هم نمی پرسیم، چرا؟ خوب برو یه بار دیگه درباره رو از اول به آخر یا شاید هم از آخر به اول بخون!
اما بعد انی اقول: (این رو نوشتم واسه آزمون بعدی که معطلاته بلد باشید!) تو این پست قراره حالات دوستان (و دشمنان!) رو موقع خروج و بعد از جلسه مبارکه کن کور بتوصیفیم؛ اما قبلش چند تا نکته کوچ کولو:1- تو این توصیف قراره بچه ها رو مسخره کنیم، پس خدایی نکرده کسی بهش برنخوره! (قابل توجه بعضی ها که واسه نظر شعبون ها اهمیت قائلند: اونا این ورا ن..می..یان!)
2- اون آدمای بی جنبه ی بدبختی که بدشون اومده، سریعا بهم اطلاع بدن تا توصیفی که در مورد اوناست رو پاک کنم!(این جوری نوشتم که عمرا کسی حرفی نزنه!)
3- توصیف ها جوری هستند که گویا کن کور سخت تر از حد انتظار بچه ها بوده!
4- این نظریات از دیدگاه ناظر 4ام شخصه! (چه جوری خودم بنویسم! آخه تو اون شلوغ پلوغی کی می تونه اینا رو یه جا پیدا کنه! تو و اون هم که نیستید، خب میشه 4ام شخص)
4- .... همین! ملالی نیست جز دوری (یا شاید هم نزدیکی) شما!
اول از همین مرتضای خودمون شروع می کنم که خدای همه با جنبه هاست(دارم بهش نون قرض می دم؛ شما باور نکنین!)
سید مرتضا: از قبل از کن کور یه مدتی بود به خاطر این که تو کن کور از الطاف خفیه(به ضم خاء و کسر یاء!) الاهی بهره مند شه، فحش نمی داد، ولی وای به اون لحظه ای که از جلسه اومد بیرون، داشت به طرز بسیار شدیدی مواضع خانواده طراح ها، مخصوصا طراح شیمی رو به چالش می کشید! که به خاطر رعایت ادب جلوی آقایون(گفتم که، خا..نو..ما..این..جا..ن..می..یان!!!) از آوردن اون الفاظ معذوریم! فقط همین قدر فهمیدیم که داشت می گفت: «یه درس ما خوندیم، اون هم نامردا این جوری سئوال دادن... ای ک....» ببخشید!! حواسمون نبود صداش رو بگیریم! (بی ادب! اونی که تو فکر می کنی رو که نمی خواست بگه، می خواست بگه ای کثافت ها!) موهاش یه رنگ طلایی پیدا کرده بودند، 2،3 تا تارش هم سفید شده بود! اما نمی دونم واقعا رنگ شلوارش قهوه ای مایل به زرد(!) بود یا داشت مسخره بازی در می¬آورد! اما از اون جایی که اینA SED MORTEZA SHERAFAT فوق العاده بچه با خداییه، همون موقع هم داشت مناجات می کرد و می گفت: «خدایا! خوب صحیح کنن تک نشم!»
خب، بریم سراغ بقیه دوستان... از اون جایی که سید ها اشرافیت(یعنی چی!؟) دارن بر بقیه، اول تکلیف سیدها رو 1سره می کنیم بعد می ریم سراغ بقیه!
سید حسین: -اااااه... ریدینگ رو جا انداختم!
-حسییییین!!!! جدی میگی!؟
-آره، رفتم سراغ عربی تا اون ها رو همه اش رو بزنم، دیگه یادم رفت بیام سراغ ریدینگ ها!!
از دور که داشت می اومد قیافه اش شده بود شبیه رابینسون کروزوئه!! یا شاید هم تارزان! بس که ریش ها و موهاش بلند شده بود! من که هر چی زور زدم نفهمیدم منظورش چیه، ولی داشت با خودش می گفت:«اگه تیک های قسمت سرعت رو بزرگ ترمی زدم شاید تأثیر میذاشت! حیف!! خوب شد نخواستم تیک های تسلط حدو بزنم، والا کلی باید وقت میزاشتم آخرش هم نامردا یه تست هم ازش ندادن! الکی نشستم این همه تیک سرعت(تیک، نه تست!!) رو تو حرکت شناسی زدم! تست هاش رو خود مؤلف کتاب رو هم که می آوردی نمی تونست بزنه!» شماها چیزی از حرفاش فهمیدین!؟
سید امیر: خیلی مطمئن و با اعتماد به نفس اومد بیرون، جوری که حتا آشورلو هم اون جوری از جلسه بیرون نیومد! انگار نه انگار که کن کور سخت بوده یا حتا اصلا کن کور داده! بهش گفتم:«معلومه تو یکی خیلی خوب خونده بودی و خیلی هم خوب سر جلسه جواب دادی که این جوری راحت از جلسه داری میای بیرون، آره؟» در کمال خون سردی یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و مثل شخصیت مایه داره ی فیلم ها یه تیکه چوب کلفت!(بی شعور به جای خلال دندون یه تخته از این جعبه میوه ها کنده بود، واسه کلاس گذاشته بود تو دهنش!) از لای دندون هاش انداخت بیرون و بهم گفت: «پسرم! من سهمیه دارم... سهمیه! می فهمی!؟»
بقیه واسه پست بعدی!
به پایان آمد این دفتر
پرید از بام ما کفتر!
سلام
خواستم بنویسم. از این روزها و از حال و هوای این روز ها. از امتحانات. از سال آخر تحصیلی مان. از دوستی هایمان. از خنده ها و بحث هایمان. از بچه هایی که...
از بچه هایی که بهترین لحظاتمان را با هم سپری می کنیم. از خودمان که
با همیم. از خودمان که فقط یک فصل دیگر با همیم. و بعد از آن اگر خیلی با
مرام باشیم سالی یک بار پیامکی خرج هم می کنیم. و کم کم غریب تر و غریب تر
میشویم. تا جایی که از یاد هم می رویم...
از حالا می ترسم. ترس از فراموشی این لحظات. این دوستی ها. اما حیف. حیف که نمی توانم همه را به خاطر بسپارم. نمی توانم همه را بنویسم. و حیف تر این که این دوستان...
کاش می شد همه ی خاطرات را به خاطر سپرد. کاش می شد همه چیز را نوشت. و از همه مهم تر کاش می شد این دوستی هارا حفظ کرد.
همین فکر ها بود که باعث شد این وبلاگ را بسازیم. از بچه ها بنویسیم. و عکس هایشان را داشته باشیم. برای روز دلتنگی...
-------------------------------------------------------------------------------
چیه؟ چرا همه تون این جوری شدین؟ خیلی عجیبه براتون 5 دقیقه ما جدی باشیم؟
اینم از عکسا! فقط بگم که خیلی سخت بود انتخاب عکس ها. و این که از خیلی ها عکس ندارم. لطف کنن خودشون به زبون خوش عکس هاشون رو بدن(اقرا مع الکسره).
عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید!
----------------------------------------------------------------------------------
عکس هایی از روز اداره ی مدرسه توسط دانش آموزان:
محسن سلمان(معاون آن روز های مدرسه و مدیر این روز های وبلاگ!)
چون خودم زشتم، به جای خودم از مدیر دو تا عکس گذاشتم!
محمد صادق علی اکبریان(دبیر زبان)
----------------------------------------------------------------------------------------------------
بچه های تیم رباتیک مدرسه:
نصیرالدین مزروعی(که یک سال بالاتر از ما بود!)
زیر دیوار چین!(خواننده هرچی دوست داره برداشت کنه!)
--------------------------------------------------------------------------
محمد حسن صادق پور(بلال حبشی قمی)
مجتبی آشورلو-مهدی احمدی-روح الله فخار(پاد ساعتگرد)
خدا خیرش بده مدیر وبلاگو!(افطاری گرفت که منم عکس داشته باشم!)
آخیش! بالاخره شکست! طلسم یا شاخ رستم یا قولنج من، نمیدونم. اما می دونم شکست.
پ.ن: لینک تصاویر به متن شارح ( اسم فعل شرح) تصاویر افزوده شد( البته با همین کیفیت و اندازه!). امید است موجبات شادکامی عزیزان جان فراهم آید.
سلامی به گرمی...(اه اه اه چه قدر این نوع سلام کردن مزخرف و تکراری است!)
بالاخره چشم این وبلاگ و خواننده هایش به جمال بنده هم روشن شد! خودتان هم خوب می دانید که بنده به سبب رنگ درخشان به سان منور برای شب روشن کننده ام! به همین دلیل هم دو سه باری وبلاگ برایم خوانده بود:
«تو را من چشم در راهم شباهنگام!»
چشم به راهی اش هم به خاطر روشن شدن چشمانش بود!
اما همین وبلاگ الان می گوید «آمدی جانم به قربانت ولی جالا چرا؟» خب راست هم می گوید
حالایی که دیگر همه ی بچه ها بساط خرخوانی شان را پهن کرده اند و ما وبلاگ نویسان را مطرود و کافر می خوانند،(البته این خواندنشان سوای از خرخوانی شان است!) ما آمده ایم و زندگی نامه می نویسیم!هر چه هست هم از زیر سر محسن بلند می شود! زیر سرش، آن گردن درازش است که باعث همه ی بدبختی های ما شده!
اگر زیاد به مقدمه نپردازم بهتر است چرا که برخی چشم دیدنم را ندارند!(به خصوص که تازگی ها هم عینکی شده اند!) و آن هایی هم که دارند، از نوری که بنده در وبلاگ ایجاد کرده ام نابینا خواهند شد! فقط این نکته را متذکر شوم که بنده در حدی نیستم که بخواهم به توصیف و تشریح رذیلت های اخلاقی رفقا بپردازم! پس به محسن واگذارتان می کنم و محسن را می نویسم!
حاجمحسنسلمان یا ح ا ج م ح س ن س ل م ا ن
(این فقط جهت حال گیری بود تا این(درخت) باشد که دیگر همه را جدا نکند!):
به تاریخ 25/5/70 (ان)در خانواده ای متدین و مذهبی در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود. اصالتی بیابانکی دارد و از افتخارات این شهر محسوب خواهد شد!(الان که نیست بعدا خواهد شد!)
در سن 2 سالگی موفق شد دستش را وارد بینی اش کند!
در سن 3 سالگی دستش را از بینی اش خارج کرد و توانست به این مهم نایل آید و می توان این توفیق را رفیع ترین پله ی موفقیتش دانست!
به سن 4 سالگی رخت از این دنیای کثیف بر بست! و در حال حاضر جنازه است! البته از آن جا که ایشان هفت جان دارند هم چنان به حیات جنازه ایشان(جنازه ایه شان) مشغول اند!
در سن 5 سالگی متوجه علاقه ی وافرش به ادبیات کودک و نوجوان شد و به بهای کتب ادبیاتی هزینه های گزافی پرداخت!(خب اون موقع سن کمی داشت و ادبیات کودک و نوجوان می خوند!)
پس از آن به کسب علم و فضیلت پرداخت.یک سال تحصیلات پیش دبستانی ،پنج سال تحصیلات دبستانی وسه سال تحصیلات راهنمایی، همه و همه را در مدارس شاهد قم گذراند.پس از آن به دبیرستان نمونه دولتی (شاهد!) شهید فهمیده و پیش دانشگاهی شهید صیاد شیرازی راهیاب شد! و از نظر این حقیر مبدا شکوفایی این استاد وارسته را می توان همین مقطع دانست.(چرا که از همین مقطع افتخار شاگردی ام را پیدا کرد!!!)
در تابستان 1387 زمانی که سایر دانش آموزان در منجلاب درس و خر خوانی برای کنکور مشغول دست و پا زدن بودند به مکه و مدینه مشرف شد!(آثار این تشرف در عکس هایی که متعاقبا(!) روی وبلاگ گذاشته خواهد شد مشهود است.)
سال 1388 با رتبه ی 12 (به طور تخمینی 8 تا 16) وارد دانشگاه شد!
رشته ی تخصصی اش(داستان نویسی) هیچ ارتباطی با رشته ی تحصیلی اش(ترجیحا مکانیک!) ندارد! خط و نشان من این است که از بزرگان داستان نویسی خواهد شد! اگر بنده تا دو درجه وارد ته ادبیات شده باشم!( که آن هم لطف حضرت استاذ است) ایشان تا آخرین مرحله اش پیش رفته اند. و بنده استاد خطابش می کنم.بدین وسیله به استحضار حضار گرام برسانم که ترشی هیچ نقشی در پیشرفت ایشان در زمینه ی ادبیات ندارد و بخورند یا نخورند موفق می شوند. (محسن! قدیما می گفتن دستی بر آتش شعر و ادبیات داره!) پایش را به حدی به آتش شعر و ادبیات نزدیک کرده است که گاهگاه گُر می گیرد و رنگ پوستش به سرخی می گراید!
پیشاپیش خود حضرت آقا اشاره ای بر گشادگی روح ش داشته و تنها نکته قابل ذکر در میان ویژگی های اخلاقی اش این است که به طرز عجیب و محیرالعقولی (گ)شاد است و هیچ گاه لبخندش از روی لبش برچیده نمی شود و بسیار خوش خنده است. و البته که متانت و عزت نفسی بسیار بالا و زبان زدنی دارد. به حدی که بنده جسارت شوخی با ایشان را ندارم و در همین حد هم بسیار زیاده روی کرده ام.
از افتخارات ایشان می توان به سردبیری مجله ی وزین نگاه فهمیده اشاره کرد( همان کشتی به گل نشسته در دریای متلاطم ضوابط آموزش و پرورش!)
در پایان هم تقاضایم از دوستان این است که به سبب تعدد محسنات(!) در مدرسه ایشان را حاجی یا حاج محسن خطاب کنیم.
اگر طویل و طولانی شد، خرده نگیرید چرا که اولا پارتی بازی است و ایشان مدیر وبلاگ!
ثانیا این عزیز برای همه می نویسد بگذارید برای خودش بلند بالاتر بنویسم
سومندش هم این که ارادت دارم بهش چی کار می شه کرد باید می نوشتم.
البته که بلندی نوشته اسباب کسالت را فراهم می کند، پس سهمیه ی سایرین را کوتاه تر می کنیم!
(این شاید نشانه ای از سهمیه ی حاجی باشه!)
محمد صادق علی اکبریان:(ناصر خسرو در سفرنامه اش از سفری به قم یاد کرده است که این متن بی کم و کاست از آنجا برداشته شده.)
به راستی که از دوستان است و چندی است عزم کنکور نموده. بارها و بارها ،سیم ها و زرها دندان هایش را آزرده است و مردی است عجیب صبور. به شترگاو پلنگ می ماند از این رو که قدی دیلاق دارد و گردنی دیلاق تر. اما با همه ی این اوصاف صورتی زیبا دارد و صورتگری اش نیز بر روی میز شهره ی عام و خاص شده است. هر چند تاخیری یک ساله در دخولش به نمونه داشت لیکن به سرعت تیرخدنگ(!) و بی تاخیر به دل های محبوبان(منظور ناصر از این محبوب دوست بوده!) رسوخ نمود. بسیار اهل مکاتبه(خسرو می گه مکاتبه منظور چت و اس ام اسه!) است ولیکن به کتب و مکتبش اهمیت زیادی نمی دهد .و همانا گر به بریدن(فعل از بر کردن!) و حسبیدن(محاسبه کردن) پردازش نماید، توفیقش بالاجبار است و قبولی اش در کنکور حتمی. چرتکه را مسلط است(چرتکه ی آن روز رایانه ی امروزی است!) و حسابش قوی است. سبیلش بی شباهت به پادشاهی که در آینده می آید و پس از عزلش مخذول می میرد نیست(منظور رضاخان بوده!) از سایر نامبردگان در وبلاگ مسن تر است . به تاریخ 16.7.69 عالمیان را غمی عظما فرا گرفت چرا که وی دیده به جهان گشود!
کلام اجنبیان را مسلط است و به سبب این بی حرمتی اش چندین سال در طهران به تبعید به سر می برد! توانش رتبه ای است مابین ده صد(1000) تا سی صد(سی تا صدتا(3000)).
دی گر(به تقلید از استادالعلم والادب، الشیخ حاج محسن الفارسیه(همون سلمان فارسی! موش هم می تونید برداشت کنید!)) عرضی نیست و ای غایب از نظران به خدا می سپارمتان!
یک ماه بعد ......
امان...امان ....امان از رفیق نامرد... که پوست آدم رو می زاره (2باره تاکید می کنم که من زورم اینه که می گذاره نه این که زار می زنه!) تو دست گردو!هر چی بهش می گی مرتضا جان... تو که تا حالا بیش ترین ساعات مطالعه ات در هفته رو به دقیقه می نویسی که لااقل به 30، 40 برسه! خب برو یه پست بده تو این وبلاگ امونده!(واو به قرینه لفظی حذف شده) نمی یاد که نمی یاد آخرش هم می گه حالا خودت یه کاریش بکن برو یه پست بده تا من فعلا اون ور رو آپ کنم، تا بعد!
نگو آخه تولدشه!!!!!
من به شخصه این روز به مرتضا تبریک و به بقیه دوستان تسلیت عرض می کنم و به مناسبت سال روز این واقعه دهشت انگیز و دردناک 1 دقیقه خنده اعلام می کنم! (اونایی که خندهشون نمی یاد به مداد رنگی فکر کنن و در مورد افشین قطبی و .......اینا!)
آهان... تو این پست قراره کاملا بشیم رنگ مدرسه و بریم تو حال و هوای مدرسه! برای شروع هم سوژه و ایدهای رو که مرتضا می خواست روش کار کنه رو انتخاب می کنم و دربارهاش می نویسم!(تا اون باشه دیگه وقتی بهش میگن پست بده بیاد مثل بچه آدم پستش رو بده!)
اما بعد فی باب الموضوع البست: انه لتوصیف التلامیذ
قبل از شروع از همه دوستان عذرخواهی می کنم و دوستانه ازشون می خوام که به دل نگیرن! این جا قراره با هم به هم بخندیم! پس خواهشا روده خور نشین!
این لیست ترتیب خاصی نداره پس اول از مرتضا شروع می کنم،
سید مرتضا شرافت، متولد 7/9/69 راسیتش نمی دونم متولد قمه (قُم نه قَم) یا نه، ولی می دونم ته و توش بر می گرده به شوشتر! در توصیف این جان دار به اولین نکتهای که بر می خوریم رنگ قرمزشه! البته رنگهای زیاد دیگهای براش پیشنهاد شده اعم از قهوهای و صورتی و نارنجی و ... که بین همه قرمز بیش تر از همه بهش میاد! ته ته ته ته ادبیاته! .... مشکلی نیست! دروغ گفتم! در این حد ته ته ته ته نیست ولی تا درجه 1 یا 2 ته جلو رفته! از دور پایی بر آتش شعر (یا شاید شِر! ) و داستان داره! محققان و پژوهش گران به این نتیجه رسیدند که اگه هیچی نخوره هیچ بعید نیست که یه ترشیای چیزی بشه! البته این جان دار به طرز وحشت انگیزناکی گشاده.... روست! (خیلی بی ادبی!!) که مطمئنا یکی از مهم ترین دلایل شدت و حِدّت(با این ح می نویسن؟) دوستی من و اون هم همینه! چون همه جا خودم یکی دو قدمی از اون(البته ما به درخت می گیم اون!) جلوترم! از همین الان هم می گم رتبه اش تو کن کور بین 3 تا 10 هزاره! این خط این هم نشون!
نفر دوم: سید امیر حسین ابطحی نجف آبادی ....(هنوز هم ادامه داره ولی دیگه دستم درد گرفت!)، متولد 11/1/70 این یکی رو هم همین طور...نمی دونم متولد کجاست، ولی به احتمال زیاد همون نجف آبادیه! ولی از اون توپ هاش! توووووووووپ! من و امیر کلا عادت نداریم نون الکی به هم قرض بدیم ولی ای جوووووووووونم امیر! تا اون جایی که یادم می یاد از مهدکودک شاهد با هم بودیم! همهاش!!! البته شاید تو این 13، 14 سال، سالی بوده باشه که تو کلاس هم نبودیم! ولی همهاش با هم تو یه مدرسه بودیم! شاید اگه امیر نمونه دولتی قبول نشده بود من هم نمیاومدم نمونه دولتی!(جدی جدی جدی می گم!) الان هم مث خر داره درس می خونه! و آخرین پستی که داده مال 2 ماهه پیشه! الان هم تصمیم جدی گرفته که بزن تو گوش رتبه یک سهمیه شاهد! (یادم باشه حتما بعدا در مورد سهمیه و این که حق ماها رو می خورن با هم صحبت کنیم!) ولی زهی خیال باطل که با این اوضاع درس خوندن من و امیر خیلی بعیده! از همین الان هم واسهاش تخمین رتبه میکنم و می گم رتبهاش تو سهمیه بین 10 تا 35 و تو منطقه بین 2 تا 5 هزار میشه! (البته اگه اوضاع تغییری پیدا نکنه!)
نفر سوم: سید حسین طالقانی اصفهانی، متولد 14/6/71، اولین بار سال 4ام ابتدایی تو کلاس آقای قمی تو شاهد نور علم با هم، هم کلاسی(نه همکلاسی!) بودیم! بعدش دیگه ندیدمش تا سال اول دبیرستان! علاقه بسیار شدیدی به دفتر معاونت داره! خیلی رک و مستقیم حرفش رو می زنه! اعتماد به نفسش هم قابل ستایشه چون یادم نمی یاد جلوی کسی کم آورده باشه! حتا معاون یا حتاتر جلوی مدیر و مسؤلین آموزش و پرپرش!(این هم یه سوژه دیگه واسه یه پست دیگه!) گویا از کامپیوتر بیش تر از یه چیزایی بارش می شه! البته فقط گویا! اگه پارسال نبود حسین و نبود گروه و فعالیتهای رباتیک نشریه پارسال ما طرح جلد نداشت! راستی یه چیزی یادم اومد! طراحیش هم خوبه! هم خوب می طرحه هم خوب می نقشه! پس گردنی های ناجوری می زنه! ناجور نه! به تره بگم دیوانه گونه یانهای!(ترکیب رو!) به این یکی هم نمیخوام نون قرض بدم ولی هوشش خوبه! و از اون هایی هستش که اگه تنبل بازی رو بزارن کنار رتبهی سال آیندهاش بدجوری تو چشم میزنه!
برای جلو گیری از مطول شدن پست بقیه بچه ها رو تو یه پست دیگه توصیف می کنم!
حق مدد
هيچي آقا! خبري نشده كه! من و مرتضا ديديم همين جوري زياد داريم درس مي خونيم، ممكنه به سلول هاي نازنين مغزمون آسيبي چيزي وارد بشه! نشستيم به فكر كردن (يا شايد هم وايساديم!) ديديم تو اين وانفسا به ترين كار وبلاگ نويسيه!(به من نگو يه چيز ديگه اس! خودم مي دونم همينه!) حالا تصور كن 2تا بچ چه (واقعا بچ چه!) تو سال كن كور بشينن (واقعا بايد بشيني، من كه نمي تونم وايساده پست بدم!) وبلاگ بزنن! اونم چه وبلاگي!! اراجیف!
تو همين پست اول چند تا نكته كوچولو رو بگم:
1. ما 2 تا (يع ني من و مرتضا) هويجوري اسم وبلاگ رو انتخاب نكرديم!! رو اين اسم ساعت ها كار و فكر گذاشته شده تا كاملا يه ايده نو باشه و تو همه 1200،000 (یا حتا بیش تر!) وبلاگي كه هستن به هيچ وجه خودش يا حتا مشابهش وجود نداشته باشه!
2. ما از همين 1ولش هر گونه وا بسته گي (جدا نويسي رو حال مي كني!؟) به پيش دانشگاهي نمونه دولتي شهيد صياد شيرازي رو قويا تكذيب مي كنيم! آدرس وبلاگ رو هم واسه اين، اين گذاشتيم كه كار نويي باشه! در ضمن شايد در مورد مدرسه و اتفاقاتي كه اون جا ميافته هم بعضي وختا يه چيزايي نوشتيم! شايِد! ممكِنِس! احتمالاًَ! اونم تازه بعضي وختا!
3. مي دوني تو درباره وبلاگ نوشتم (البته ايده درباره هم مطلقا از من و مرتضا بود و هر جا بگرديد مشابه اش رو پيدا نمي كنيد!) من و مرتضا به صورت وحشت ناكي تنبليم! (اي بي ادب! خب اگه مي خواستم كه خودم اون واژه رو به كار ميبردم!) پس اگه دير به دير آپيديم دل خور نشيد! (البته ما هر چي در مورد درس خوند .... مون مياد (يع ني همون تنبليمون!) در مورد اين علاف بازي فعالِ فعاليم! خيالت راحت!)
4. صبر كن يه كم فكر كنم ببينم ديگه چيزي يادم نمي آد ....... م م م م م م ........ خوب نه ديگه! عرضي نيست جز سلامتي جنابات و جنابين عالي! (اين كه جنابات رو اول نوشتم دليل بر تقدم هميشه گي خانوما نميشه! فقط واسه اين كه فردا روز 2ختره گفتم يه حالي هم به جنابات داده باشيم!)
واسه اين كه اولين پست مون خيلي خالي نباشه اين مطلب رو به نقل از نشريه پارسالي كه توي مدرسه داشتيم و نوشته حسن بود اين جا مي زارم (يعني مي گذارم نه اين كه گريه مي كنم!) تا اولين خاطره خاشعين وبلاگي بشه! البته قبلا هم محسن (اون يكي كه بزرگه!) بهم اين پيشنهاد رو داده بود كه اين ها رو يه جا بزاريم تا موندگار بشه! من هم گفتم: آي (يعني چشم!)
مدرسه نو و هزار و یک درد بي درمان!
خوانندگان عزیز!
سال تحصیلی نو(البته با اندكي تأخیر) مبارک!
خدمت سال اولیها هم تبریک و تهنیت ویژه عرض میکنیم که با قدوم خود مدرسه ما را مزین
فرموده نمودند! احتمالاً شما سال اولیها که به مدرسه وارد شدید از دیدن عظمت مدرسه بهت
زده شده و به اصطلاح «حظ» کردید و یا بعضیهایتان وقتی این مدرسه را دیدید، فکر کردید
اشتباه شده!(منظورم اینه که آدرس رو اشتباه اومدید.) و اشتباهاً از یک دانشگاه(یا یه چیزی
تو همین مایهها) سردرآوردید. اما ما هم روز اول گول ظاهر رو خوردیم و هر چی مولانا به
ما گفت:
ای برادر قصه چون پیمانه است معنی اندر وی بسان دانه است
دانهی معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را چون گشت نقل
ما گوش ندادیم؛ تا این که آخر فهمیدیم مولانا از مکتب خونهی زمان خودش چی کشیده!
حالا ما به مولانا و عرفان و مستی و شراب و حشیش و تریاک و هروئین و ... کاری نداریم. فقط لازم دونستیم چند تا از نکات ایمنی را برای شما بیان کرده بنماییم که بعداً با مشکل مواجه نشوید:
1- نه تنها حق آشغال ریختن روی زمین را ندارید، بلکه باید تمام پوست تخمهها و پوست پفک و چیپسها را هم جمع کنید و بد نیست هفتهای یک بارحیاطهای مدرسه را جارو بزنید! چرا که تا اطلاع ثانوی از داشتن دو سرایدار معذوریم. همکلاسی مولانا یعنی بابا طاهر عریان(البته اگر بخواهیم فارسی را پاس بداریم باید بگوییم باباطاهر لخت!) در این زمینه میفرمایند:
به جای اطلسي یا ناز و لاله دبیرستان شده پر از زباله
خودت بردار و در صندوق ها ریز مده بر «بو دبيرستان» حواله
(بو دبيرستان: ابودبيرستان يا همان باباي مدرسه خودمان)
2- همیشه همراه خود یک لیوان پلاستیکی همراه داشته باشید و زمانی که به دست به آب تشریففرما شدید ابتدا آن را پر نموده سپس با خیال راحت به تفکر مشغول شوید چرا که سابقهی قطع آب در مدرسه به هزاران سال پیش باز میگردد.
3- در فصول گرم باد بزن و در فصول سرد پالتوی اضافه همراه داشته باشید، چون احتمال قطع برق وجود دارد. (یا بهتر است بگویم زیاد است!)
4- اگر دیدید روی دیوار یک اتاق چند تابلو زده شده است (بسیج، انجمن اسلامی، شوراي دانشآموزي، امور تربیتی و ...) تعجب نکنید زیرا به علت کمبود فضا فشرده سازی! به عمل آمده است.
5- اگر احیاناً دوست دارید از ثواب صف اول نماز جماعت بهرهمند شوید یک ربع زودتر از زنگ(به بهانه رفتن به مستراح یا خون آمدن بینی و ...) از معلم اجازه گرفته به نماز خانه رفته و جا رزرو کنید، چرا که مهندسی مدرسه چنان خلاقانه! صورت گرفته که به زور 5-6 نفر در صف اول جا میشوند.
6- همیشه با خود ماسک همراه داشته باشید چون روزي چند بار تخلیه چاه مجموعه صورت میگیرد.
7- اگر هنوز رشته ورزشی خود را انتخاب نکرده اید، از انتخاب والیبال و بسکتبال به شدت بپرهیزید، چون باید نصف زنگ ورزش را به آوردن توپی که به حیاط فوتبال افتاده بپردازید و اگر هم والیبال و بسکتبال را رشته ورزشی خود قرار دادهاید همیشه در نیمه زمین طرف دیوار بازی کنید تا زحمت آوردن توپ به شما محول نگردد.(اینها همه زیر سر همان مهندس خلاق است.)
8- اگر فوتبال را رشته ورزشی خود قرار داده اید حتماً در زمان بازی کلاه ایمنی بر سر بگذارید چرا که از توپهای والیبال و مخصوصاً بسکتبال که در مورد قبل ذکر شد مصون نیستید.
9- اگر به حفظ و سلامتی دفتر و کتابهایتان علاقهمند هستید در زنگهای ورزش آنها را برای مطالعه با خود همراه نبرید حتی اگر زنگ بعد امتحان داشته باشید.(دلیل این را بعداً خودتان میفهمید.)
10- مدرسه به منظور بالا بردن مهارت های عملی دانش آموزان جمع کردن سفره های مدرسه را به عهده دانش آموزان گذاشته است، پس از همین حالا آستین های خود را بالا بزنید.
11- مهندس باهوش و زیرک مدرسه که احتمالاً از نوادگان شیخ بهائی میباشد سیستم «جوق»های مدرسه را طوری تعبیه کرده که پس از بارش باران حتی یک قطره آب هم در آنها جمع نمی شود ولی در عوض در حیاط مدرسه دریاچه فصلی ایجاد میشود! این را از آن جهت گفتیم که پس از دیدن دریاچه قمی بازیتان(!!) گل نکند؛ که اقدام به شنا کردن در این دریاچه نمائید.
12- قبل از شروع بلوتوث بازی در زنگهایی چون تحقیق و پژوهش، کامپیوتر، اجتماعی و...، گوشي خود را در حالت silent قرار دهید تا اگر احیاناً کسی پیدا شد و خواست به سخنان معلم گوش فرادهد، از دست شما عصبانی نشود و خدای ناکرده شما را «عاق» نکند! (که البته با ممنوع شدن همراه داشتن این مشکل برطرف شده.)
13- اگر قصد غیبت کردن از معلم ها را داشتید ولوم صدایتان را کمی پایین بیاورید چون به قول معروف گفتنی دیوار موش داره موش هم گوش داره.
14- یک وقت در فوتبال جو گیر نشوید و فکر کنید دور از جان سوباسا یا کاکرو هستید و چنان شوتی بزنید که مجبور شوید تا نیم ساعت توی بیابون و زمین های مردم دنبال توپ بگردید، چون دیوار های اطراف زمین فقط 55سانتی متر و 273هزارم متراز شما بلندترند. (این را خودم زنگ هندسه اثبات کردم.)
15- از همین حالا ما را حلال کنید چون ممکن است با این مطالبی که ما چاپ کردیم مجله ما در همین شماره توقیف شود و پرونده ما را زیر بغلمان بگذارند.
اين هم از اوليش ....
تا بعد ....
يا علي!

